به تماشانشسته اند چشم هایم
بلوغ دروغ را
ناباورانه درپلک زدنی
دکان ناز گشوده فریبی عشوه گر
تهمت خوشحالی به خود بسته ایم
وقتی تونیستی
آری عزیز من
به بررسی از مرجع جادوی طبق کپی رایت سخن نتوان
مرگ را فریفت
به اوهام کودکانه نمی توان پل ساخت
واز آسمان بالا رفت
درزمانه ای که قاصد بد لهجه
جدایی را فریاد می زند
شرافت را به ترازو نهاد کاسبی
با لقمه نانی برابری نداشت
واینک به تاراج ناکسان میرود غرورم
چون هجوم خیالات مستهجنی
که بر ایوان ذهن عارفان میگذرد .
برای مجید حسینی خواهرزاده ام که هم آغوش بیماریست به امید سلامتش
برچسب:
نویسنده: یوسف نجفی