خرید بک لینک

گلناز که سرپا شد، دوباره اومدن و بُردنش. زندگی زنای خون بهسی با تلخی وخواری می گذشت. البته بعضی خونواده ها مهربونتر بودن ورفتار بهتری داشتن. گرمسیر، هیچوقت چنگی به دلم نمی زد. همیشه یه چیزی بود که آزارمون بده. یهطرف، دعوای شمسی و محمود و یهطرف دعوای زمینا، نمیذاشت خوشحال باشیم. با خواهش و تمنّا سیّدو راضی کردم بریم دوریزگون. خاله 1 تلیون موند و من وسید رفتیم خونهی دایی یعقوب. مُلکی را سپردم دست دخترا و رفتم امامزاده و در خنکای حرم بیبی شهربانو (بشارت) یه دلِ سیر، نماز خوندم و حسابی گریه کردم. احساس میکردم دلم روشن شده و سبک شدم. وقتی برگشتم، دایی و سیّد، داشتن قلیون میکشیدن. مُلکی هم دست به دست بین فامیل میچرخید و هرکسی یه چیزی بهش میداد. کسی نبود که از خوشگلیش تعریف نکنه. زن دایی یونس، یه دعایی انداخت دور گردنش و گفت: بچه سفید واش۱(wash) زود چشم میخوره!. مُلکی هم با هر لبخندی میخندید و با همه میجوشید، خصوصاً دختر داییاش. دلم هوای ستاره رو کرده بود. به جمشید گفتم داداش همراهم بیا تا برم پیش ستاره!. جمشید هم سوار اسب شد و همراهم اومد کوشک. وقتی ستاره رو دیدم که تفنگ به شونه داره از سمت کوه پات(pãt) میاد، زدم زیر گریه. ستاره مادری بود که جای پدرمو گرفته بود. مثل یه پهلوون زور داشت و مثل یه سرباز، زرنگ و چابک بود. دلم میخواست مثل ستاره باشم. اما به قول ستاره، خدا یه مَشک (mashk) خَرصی۲ (khars) و یه مقدار گوشتی قاطی کرد و منو درست کرد. من برای هر چیزی، گریه میکردم و اون مثل یه سرهنگ دل و جرأت داشت. بغلش کردم و گریه کردم. با هم رفتیم خونهشون. یه پسر توی خونه راه میرفت که از مُلکی بزرگتر بود. با تعجّب از بیبی شاهسلطون پرسیدم پسر کیه؟ به شوخی گفت: دختر داله۳ (dãl). پسر ستاره است دیگه!. بغلش کردم و هزاربار بوسیدمش. قرار بود این پسر، عوض همهی داداشای جوونمرگشدهی من و ستاره باشه. پدر و مادر آرزو بهدلموندهمون، پسر ندیدن اما قرار بود ستاره و بچهش جبران بدبختیامون باشن. من و ستاره که دلمون آفتاب ندیده بود. خدا اینو داده بود برای روشنیِ خونهی دلمون. هنوز چایی نخورده بودیم که یه زن جوون، -بچه به بغل- سراسیمه وارد خونه شد. التماسکنان از ستاره میخواست کُمرَوِشت۵ (kom rawesht) بچهشو درمون کنه. ستاره رفت توی اتاق و برگشت و یهمقدار برنجاس آورد و گفت: یه کشکو بامِقاش۶ (meghash) رو آتیش بگیر تا نیمسوخته بشه، بعد با برنجاس بکوب و بهش بده تا شکمش بَند بیاد. بعد بیارش تا داغش کنم شاید شیردونش۷ افتاده باشه! با تحکّم رو کرد به من و گفت: این چیزا رو یاد بگیر!. تو غریبی!. وقتی این چیزا رو بدونی هرجا بری، عزیز میشی!. نزدیکای غروب یاد مهربونی زنها توی قنات و بازی باگُلگُل در باغ حاجی خان افتادم. مُلکی را به بیبی شاهسلطون سپردم و رفتم خونهی گلگل. باهم رفتیم توی قنات. خنکای آب قنات و مهربانی دختر داییم گلگل و همکاریش برای شستشوی لباسام خیلی خوشحالم کرد. وقتی توی آب دراز کشیدم وهیچ هراسی نداشتم که مرد نامحرمی ببینه و هیچ نگرانیای از سرما و گرما نداشتم، دلم نمیخواست بیام بیرون. توی قنات که درازکشیدم انگار توی آغوش مادر بودم، بی سروصدا و دور از چشم همه. خستگی و تنهایی رو پیش گلگل از یاد بردم و حسابی سرحال و خوشحال شدم. وقتی برگشتم خونه، پسر ستاره گریه میکرد و ستاره معلوم نبود کجا میچرخه. مُلکی و آیت رو بغل کردم و به هردوتا شیر دادم. مُلکی آیت رو هل میداد و می گفت: نخور!. گفتم مادر حسودی نکن بذار پسرخاله ات یه کم شیر بخوره!. بیبی شاهسلطون، هردوتا بچه رو واررسی کرد و گفت: بچهها توی گرمسیر پوستشون زخم میشه. هم خاک وخل۸ (khol) میره توی لباسشون هم هوا گرمه. بچههای تپل رو هر روز باید وارسی کنین. وقتی بغلشون میکنن، ممکنه زیر بغلشون زخم بشه. یه مقدار گِرّه بَرد۹ ( gera bard) بهم داد و گفت اینا رو بریز توی سرکو (هاون) وحسابی پودرشون کن. اگه نَهک۱۰ (nahk) نباشن، پوستو زخم میکنن. همیشه زیر بغل و کشالهی رون و زیر گلوی بچه رو بو کن. باید بوی قارچ تازه بده. بچه وقتی شیر میخوره، شیر از گوشهی دهنش چکه میکنه و میره زیر گلوش و بدبو میشه. منم حسابی کوبیدمشون و بهش دادمشون. ریختشون توی الک و گفت: هنوز خوب سابیده نشدن. بعد از سابیدن حسابی، یه کم از پودر گِرّه برد ریخت کنار کشاله ران و زیر بغل بچهها. با مهربونی گفت: آخرای بهار برو از سنگای تپههای بالادست تلیون، گِرَه بَرد جمع کن و پودر کن و بریز توی یه ظرفی و توی خونه نگهداری کن. بچهها پوستشون نازکه. عرقسوز میشن۱۱.

گاهی، بازیارها۱۲ (bazeyar) هم زیربغلشون عرقسوز میشه، به دردشون میخوره، این پودر خیلی خاصیت داره!. تا ستاره بیاد خونه، من و بیبی، آش دوغ خوردیم. ستاره اومد و با حَمدالله نشستن و آش دوغ خوردن. شب که خوابیدم، خیلی دلتنگ سید بودم. زن اگر سرش به ثُریا۱۳ (sorayã) برسه، تکیهش به مردشه. وقتی مردت خونه نباشه، انگار توی یه بیابون خوابی. حتی وقتی مَرد خونه علیل باشه و توی خونه افتاده باشه، انگار پشتوپناه داری و از چیزی نمیترسی. هیچ حصار و دیواری نمیتونه جای مردِ خونه رو بگیره. فردا صبحش رفتم خونهی گُلگُل و دوتا نون گرم با روغن حیوانی چرب کردم و خوردم. جمشیدو بیدار کردم و گفتم بیا بریم دوریزگون. اومدیم دوریزگون پیش سید، زندایی یه نهار مفصّل برامون درست کرد. بعد به شوخی گفت: بیگم! بزغالهتو قاطر با لگد زد و مجبور شدیم بکشیمش. دایی یعقوب گفت: بیگم توکه بچّه شیر میدی نخوداشو نخور. نخود خیلی نفخ داره و بچّه رو اذیت میکنه. میدونی چرا نخود نوکش کجه۱۴؟ چون هر چه بهش نفخ دادن، راضی نشد و قهر کرد به همین خاطر نوکش کج شده. سروصدایی از گوشه ده اومد. جمشید رفت و اومد و گفت: عروسِ دایییونس با عروسِ خالهمریم، دعوا کردن. دایی پرسید چرا!؟ جمشید گفت: به خاطر مُلاضرغام شوهرخالهی گل نساء. دایی یعقوب گفت: اُهم!، دم بریز، خیش توویه۱۵ ...(dom briz khish towayah) حالا گُلنِسا غیرت نشون میده برای شوهر خالهش!. هوا که خنک شد، سید به جمشید گفت: پسرم وسایل ما رو آماده کن که راه بیفتیم. هر چه دایی اصرار کرد، فایده نداشت. راه افتادیم و شب اومدیم تلیون. هوا رو به سردی رفت و با اولین بارون گرما فروکش کرد و مردم وسایلشون را برای کاشت غله وارسی می کردن. البته هیچوقت دوست نداشتم سید، موقع گاوخیش۱۶ (gaw khish) بیاد تلیون، همیشه دعوا بود و بحث و دلخوری. خدا رو شکر، اون سال، موقع کاشت بحثی پیش نیومد. البته تنور بحث شمسی و محمود، همیشه گرم بود. هر کدوم از دیگری گلایه داشت. شب عید محمود و شمسی بهخاطر پیاز دعوا کردن. محمود میگفت پیازا تندن و شمسی میگفت: مثل قند شیرینن. آخرش هم محمود کتکش زد. خاله به شمسی گفت: شمسی! تو اَمدادِ محمودی یا اَمداد پیاز؟!۱۷ شمسی و محمود، دنبال دلیلی برای زندگی نبودن بلکه دنبال بهانهای برای دعوا بودن. از وقتی یاد دارم، گرفتار دعوا بودن نه دنبال زندگی. محمود آدمِ کمحوصلهای بود. آدم کمحوصله، هیچوقت بزرگ نمیشه!. مرد باید حوصله داشته باشه و زنش را بپزه۱۸. زن وقتی میاد خونهی مردش، مثل خمیرِخامه. مرد باید اونو بپزه و برای زندگی آمادهش کنه. زندگی طاقت میخواد، آدم بیطاقت نمیتونه زندگی درست کنه!. وقتی بهار اومد، وسایلو ریختیم بیرون تا بوی غَفیرَک۱۹ (ghafirak) لباسا بیرون بره. هر چقدر زمستون بارون نیومده بود، بهار پربارون شده بود و فرصت بیرونرفتن نمیداد. علفا تا کمر رشد کرده بودن و بچّهها  و بزغالهها و برهها لای علف گم میشدن. باد جوزا۲۰ (jowza) که اومد جوها بور ۲۱(boor) شدن و کشاورزا شروع کردن به درو. بعد از جوها، نوبت گندما شد. کشاورزا کمکِ هم میکردن و هر کسی تنها بود بقیه کمکش میکردن. البته، سیّد به اونصورت توان درو کردن نداشت، ولی کموبیش کمک میکرد. گاهی به شوخی میگفت : کار رو کارفرما میکنه!!. کشاورزا مسابقه میدادند و هر کسی سطح بیشتریو درو میکرد برنده میشد. بعضی هم مات۲۲ (mãt) زده میشدن. از ترس به انجام نرسیدن کار و بازندهشدن، حالشون بد میشد. هرکسی بافهش۲۳ (bãfeh) بزرگتر بود برای خودش افتخاری کسب میکرد. از جمعشدن انبوه بافهها، بیش ۲۴(bish) و از جمع بیشها جخون۲۵ (jekhon) درست میشد. اون سال، ما گرمسیر موندیم. گرمای اون سال نسبت به همه سالا بدتر بود. خاله تهمینه اولِ سال که بارون میومد و هوا گرم بود، گفته بود که گرمای امسال سختتر از همیشهس. بچهها میرفتن کنار برکهها و برمای آب و با پریدن توی اونا خودشونو خنک میکردن. اون تابستون، گرمای قَلبُالَاسد ۲۶(qalbol asad) کاری به روزمون آورد که نگو و نپرس. بُزا کمتر اذیت میشدن ولی خیلی از پشمینهها ۲۷ (pashmineh) تلف شدن. وسیلهای هم نبود که گوشتو نگهداری کنیم. به همین خاطر هرچه تونستیم گوشت خوردیم. گوشت پشمینه هم طبعش گرم بود و همه بدحال شدن. گوشت میش، برای پاییز و زمستون مناسبه!... پانوشتها: ----------------- ۱-سَفید واش: دارای پوست سفید و روشن. معمولاً کودکانی که پوست روشن دارند بیشتر مورد توجّه قرار میگرفتند. ۲- خرص: اشک، آب چشم. مشک خرص و یه مقدار گوشت: کنایه از این است که خیلی احساساتی و اهل گریه هست.

۳- دختر دال: کنایه از افسانهی دختر دال. در افسانههای عامیانه مردم کهگیلویهوبویراحمد آمدهاست: سالها پیش، زن و مردی در روستایی زندگی می کردند و مدتها پس از ازدواج،  بچّه دار نشدند. روزی از روزها، پیری دورهگرد به روستا آمده ومی بیند مردم در میدان روستا، جنازه گاوی را دوره کرده اند.. زن روستایی که از طرف خانوادهی شوهرش تحقیر میشد و تحت فشار بود، از پیرمرد دورهگرد کمک میطلبد. پیرمرد به زن توصیه میکند که استخوان پای گاو را در پارچهای پیچانده و در گهواره گذاشته و به مدت چهل روز،  برایش لالایی بخواند وگهواره تکان دهد و درست مانند یک مادر رفتار کندو مدام از آن مراقبت کرده وبا او صحبت کند تا بعد از چهل روز، بچهای از آن متولد شود. زن روستایی هم استخوان را در پارچهای میپیچاند و در گهواره میگذارد و تماموقت به لالایی گفتن و پرستاری مشغول میشود بهطوریکه در وظایف خانهداریاش کوتاهی میکرد. روزی از روزها، هنگامی که شوهرش خسته و کوفته از کوه برمیگردد و متوجّه میشود همسرش برایش ناهار آماده نکرده است؛ عصبانی میشود و استخوانی که زنش لباس پوشانده بود و بهعنوان کودک از آن نگهداری میکرد را بیرون میاندازد. چون بر این باور بود که همسرش، دچار خیالبافی و توهّم شده است. در این هنگام، کرکس پیر و تنهایی که مأیوسانه در حال چرخیدن بالای روستا بود، چشمش به استخوان میافتد. استخوان را برداشته و پروازکنان آن را به لانهاش میبرد. لانهای که در کمرکش کوهی صعبالعبور، درست در دهانهی غاری قرار داشت. کرکس، هنگامی که استخوان را به لانهاش میبرد، ابتدا تلاش میکند تا پارچهها و بندهایی که دور استخوان پیچیده شده بود را جدا کند ولی متوجّه میشود که مدت زیادی از عمر استخوان گذشته و فاقد چربی و بو میباشد. از طرفی از زیبایی پارچههای رنگی و مهرههایی که دورش پیچیده شده بود، خوشش میآید و تصمیم میگیرد از خوردنش صرف نظر کند. از آن پس، استخوان وسیله سرگرمی و ابراز محبت کرکس میشود. وقتی طبق گفتهی دورهگرد، موعد مقرّر فرا میرسد، دخترِ بسیار زیبایی از درون آن بیرون میآید. کرکس خیلی خوشحال میشود که بچهای دارد. از آن پس از دختر پرستاری میکند و با شور و شوق به تهیهی غذا میپردازد. آرام آرام، دختر بزرگ شده به دوشیزهای بسیار زیبا تبدیل میشود. پاییندستِ کوه، جنگل زیبایی بود که رودخانهای از میان آن میگذشت. دوشیزه، هر روز پروازکنان از غار فرود میآمد، استحمام میکرد و مشک خود را از آب رودخانه پر میکرد و پروازکنان به لانهی کرکس بازمیگشت. یکی از روزها، دختر از کوه پایین آمد که تنی به آب بزند، ناگهان متوجّه حضور عدهای میشود و به بالای درختی میرود. شاهزادهای که با همراهانش از آن جنگل عبور میکرد، به سمت رودخانه میرود. شاهزاده منتظر است تا اسبش آب بنوشد ولی اسبش با حالتی مبهوت به آب نگاه میکند و این مسئله تعجّب شاهزاده را برمیانگیزد و با خود فکر می کند که چرا اسب آب نمینوشد، درحالیکه تشنه است! باخود میگوید، اگر پیشامد نیکی در پیش باشد، پیشانی اسبم را خواهم بوسید و اگر پیشامد بدی باشد، او را خواهم کشت. ناگهان شاهزاده متوجه تصویری میشود که بر سطح آب افتاده است، تصویری از دختری بسیار زیبا که در دلبری نظیرش را ندیده است. شاهزاده، یک دل نه صد دل، شیفتهی او میشود. وقتی دختر متوجّه میشود به درون غار میرود. شاهزاده و سوارانِ همراهش به دلیل صعبالعبوربودنِ کوه، توان بالارفتن را ندارند و با حسرت فراوان به سمت کاخش باز میگردد. اما زیبایی دختر و علاقهی شاهزاده خوابوخوراک و تابوتوان را از او میگیرد. مسئله را با پدرش در میان میگذارد و به پدرش میگوید: من باید به هر قیمتی، آن دختر را بهدست آورم. پدر وقتی که اصرار شاهزاده را میبیند رضایت میدهد و اعلام میکند که هر کس بتواند آن دختر را از کوه به پایین بکشاند، هم وزنش به او طلا و جواهر خواهم داد. در میان همهی مدّعیان، پیرزنی با دخترش به کاخ میآید و به شاهزاده میگوید که من میتوانم دختر را به پایین بیاورم. شاهزاده میگوید اگر این کار را بکنی هم وزنت به تو طلا میدهم. پیرزن به شاهزاده میگوید: من هم وزن خودم، پشم میخواهم و طلا نمیخواهم. اما یک بز و یک چاقو و یک دیگ برایم فراهم کنید و مرا به آنجایی که دختر را دیدهاید، ببرید و خودتان اطراف من، لابلای درختان مخفی شوید. وقتی من دختر را دستگیر کردم، این شعر را میخوانم (هی بیایید هی بیایید! پس کجایید؟ کی میآیید؟ هی به خوشحالی بیایید...)

۰۲/۰۵/۲۷ موافقین ۰ مخالفین ۰

سید غلامعباس موسوی نژاد(خدامیان)

برچسب: نویسنده: یوسف نجفی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1402 ساعت: 13:10

صفحه بندی