خرید بک لینک

هفت شبانه روز،  خواب به چشم سید نیومد و از درد مینالید. بالاخره کمی حالش بهتر شد. گفت وسایلو جمع کن باید از اینجا بریم.
دلم می خواست توی وطنم بمونم اما وطن هم یه مشت خاکی بود که غیر از رنج وزحمت چیزی نصیبم نکرده بود. داشتم وسایلو جمع می کردمو گریه می کردم. خاله گفت بیگم! بِجُنب که به قول استاد قدیم:
او تهل ار نه سرد بو!
زن سه ار نه جلد بو!
نون جُه ار نه گرم بو!
همش مایه ی دل درد بو! ۱
گفتم خاله تورا خدا بذار به درد خودم بنالمو دست از ضرب المثل بردار!
به هرسختی که بود وسایلو جمع کردیم راه افتادیم. حال یه پرنده رو داشتم که لونه اش آتیش گرفته وبی هیچ پناهی بیرون می پره.س ۱
رو به امامراده صفدر دستامو بالا بردمو گفتم: امامزاده! اونا که چراغ دلخوشیمو خاموش کردن، چراغ دلخوشی شون را خاموش کن!
غیر از میر نورمحمد و میر ناصر که خیلی خواهش کردن که از تلیون نریم، کسی اطلاع نداشت که داریم میریم. سید گفت به امیرالمامنین(amir al mamenin)که لنگر آسمون و زمینه۲، امشب را توی تولیون سر بر زمین نمیذارم!.
بالاخره راه افتادیم. من و 1 پیاده بودیم و سید سواره.
روزی کم بود و روزها دراز، در طول روز هوا گرم بود وشب ها سرد. هر منزلی که می رفتیم، سید رو به سختی پیاده می کردیم و به زحمت سوار می کردیم.
خودمون تنها بودیم و بارو بنه اندک. گردو خاک پاییزی اذیتمون می کرد و مسیر حرکتمون خشک. همیشه از پاییز بدم میومد، حالا که توی پاییز آشیونمو ترک میکردم به جایی نامعلوم خیلی بیشتر!.
از تُلیون راه افتادیم. رفتیم کلایه، شب اونجا موندیم وفردا حرکت کردیم تا دلی پیر محمود۳(deli pir mahmood). خواستیم بریم سمت شیخ اویل۴(shikh owil) ولی دوباره نظرش عوض شد. گفت بریم سمت سرپاریو و بعدش هم اوحیاتل و جِخونَه. شب جِخونَه موندیم، خیلی ترسیدیم و بسیار سرد بود. اون شب به اندازهی همهی عمرم ترسیدم وشکنجه شدم. اونقده نفرین کردم که زینب در حق قاتلین امام حسین ع 
نفرین نکرده بود. بالاخره طاقت سید طاق شد و دعوام کرد. گفت بیگم تو زن منی، ولی اونا فامیلام هستن. ممکنه پیوند من و تو قطع بشه ولی پیوند من وفامیلام قطع نمیشه. ممکنه من وتو از هم جدا بشیم ولی من و فامیلام جداشدنی نیستیم. از این به بعد حق نداری در رابطه ی من و عموزاده هام دخالت کنی ویا جایی نامی ازشون ببری! تو را چه به دعوای مردونه!.
ساکت شدم ولی خیلی حس بدی داشتم. یعنی اونایی که اینقدر سیدو زخم وزیل کرده بودن، از من بهش نزدیکتر بودن؟!
صبح زود از شدت سرما پاشدمو وآتیش روشن کردمو یه چایی درست کردم.یه کم نون تَشَک۵(noon tashak) وچایی خوردیم. هنوز راه نیوفتاده بودیم، که دیدم سه نفر دارن میان پیشمون. به سید گفتم اونجا را نگاه!. سید گفت: انگار ملااحمدهست...
مُلا احمد شِرینی۶(sherini) با دوتا جوون وربسته۷ (varbaste) دوتا تنخواه۸ (tan khah) هم همراهشون بودکه وسایلو کمکمون ببرن.
بعداز چاق سلامتی، سید پرسید : از کجا فهمیدین ما اینجاییم!. گفت : به جَّدِت! دیشب خواب دیدم یه جایی خوابی و بدنت لخته و از سرما کبود شده...انگار توعالم خواب یکی بهم گفت برو جخونه دنبالش.
وسایلمون رو گذاشتن روی الاغا و رفتیم به سمت لوا.۹(lowa)
اون 1 جاده همه اش چات(chãt)بود. توی شیب جاده یکی از الاغا سرخورد وبا وسایلش افتاد ته درّه. پسرمُلا احمد گفت: "خدا بره بالاتر!!
سید خیلی ناراحت شد و گفت اگر کفر۱۰(kofr)می گین نمی تونم همراهتون بیام. ملا احمد هم با اخم به بچه هاش گفت: تاسید پیشمون هست، ازین حرفا نزنین. سید گفت: می دونین جریان این بره بالاتر چیه؟! هرچیزی یه داستان داره. میگن در قدیم، خدا لای ابرهابود وابرها پایین بودن، به گونه ای اگر بالای کوه می رفتی، دستت به ابرا می رسید و می تونستی خدا را ببینی!. یه روز یه خانمی داشت نون می پخت، بچه اش اومد کنار نونا روی سفره نشست. زن هم داشت نون می پخت متوجه شد که بچه، کنترلش را از دست داده و قضای حاجت می کنه. زن بیچاره که در حال پختن نون بود هرچه اینطرف و اون طرفو نگاه می کنه، نمی دونه با چی سفره را تمیز کنه. یه نگاهی به بالا می کنه و میگه خدایا چکار کنم؟ یه دفعه ابرا کنار میرن و از آسمون یه دستمال ابریشمیِخوشرنگ میاد پایین. 
خانمه هم نگاش میکنه می بینه دستمال خیلی خوشرنگ و لطیفه و هرکاری می کنه نمی تونه سفره را باهاش تمیز کنه. خلاصه علاقه به دستمال نمیذاره که از دستمال استفاده کنه. یه مقدار نون نرم ورمیداره و نجاست بچه را باهاش تمیز می کنه. یه دفعه خداوند عصبانی می شه ویه رعد و برقی می زنه  که دره ها درست میشنو قهر می کنه وبه آسمونها میره و از اون به بعد، خدا از آدمیزاده دور می شه و به آسمونها پناه می بره...

وقتی رسیدیم لوا و حال سید بهتر شد، سید بهم گفت نمی تونم تهمینه را با خودم اینطرف و اونطرف ببرم، ناشرعه۱۱ پرسیدم پس چکار کنیم؟. گفت باید یه صیغه ای بخونیم که اشکال شرعی نداشته باشه. باخالهصحبت کردو خاله تهمینه گفت: من مثل مادر بیگم هستم و دلم نمی خواد زنِ سیّد به حساب بیام!. ولی باِلاخره با اصرار قبول کرد و گفت: به شرط اینکه فقط به خاطر رعایت شرع باشه و هیچ مسئله ای نباشه.
سیّد هم قبول کرد. مُلّااحمد عاقد وبچه هاش شاهد و خاله تهمینه را به صیغه پنج ساله سید درآوردن. 
وقتی خاله بله را گفت، حس می کردم یه خاری توی دلم فرو رفته و اشک چشمم جاری شدونسبت به خاله، بدبین شدم.
خاله تهمینه بعد از گفتن بله، بلند شد و اومد بغلم کرد و گفت بیگم! من با میرعلنقی هیچ نسبتی ندارم و مثل برادرم می مونه! شما دل نگرون نباش و خودتو اذیت نکن.
چند روز که لوا بودیم، پسرای میرفتح الله اومدن لوا خونه ی مُلا احمد.
متوجه شدم که به ملااحمد میگن هالو۱۲. از سیّدپرسیدم که چرا بهش میگن هالو؟!
سید گفت: چهل سال پیش پدر و عموی مُلا احمد، اومدن تلیون خونه ی میر فتح الله. تفنگی داشتن که می خواستن تعمیرش کنن. وقتی میرفتح الله تفنگ رو تعمیر می کنه و دستشون میده، داشتن تفنگ را وارسی می کردن، تیر در میره و یکی ازپسرای میر فتح الله کشته میشه.
بقیه ی پسرای میر فتح الله، تصمیم به قتل مُلا احمد گرفتن و دست وپای پدر و عموی مُلا احمد را بستن که بعد از خاکسپاری اونها را بکشن.
می
شب که همه میخوابن، میرفتح الله دست وپای قاتلین را باز می کنه و فراریشون میده. بهار سال بعدش، پدر ملااحمد و برادراش، دخترشو با چند گوسفند را به عنوان خون بهسی با خودشون میارن وکنیز را به عقد میرفتح الله درمیارن وماجرا را فیصله میدن. به همین دلیل بچه های میر فتح الله، مادرشون از طایفه شرینی هاست و ملااحمد هم داییشون حساب می شه و اومدن خودمون اینجا، هم بواسطه نسبت میرفتح الله و ملااحمد شکل گرفته.
خلاصه اون پاییز و زمستون، توی لوا و پیش ملا احمد موندیم.
طایفه شرینی بسیار مردم مهربونی بودن. ملا احمد خودش یه آدم عجیبی بود. اونقدر دلش صاف وپاک، مثل آیینه بود که می شد توی دلش نگاه کنی و موهاتو شونه کنی!.
دگلاب۱۳(da golab)  زن ملا احمد، مثل خواهرش دمسکو۱۴(da masko) سفید روی و قد بلند مثل سفیدار بود. وقتی چارقدش را که می بست، انگار پارچه ای به شاخهی سفیدار بسته باشی وباد باهاش بازی کنه، همونجور چارقدش می رقصید.
هرچه از مهرو محبت شرینی ها و بی آلایشی شون بگم، کم گفتم. انگار بهشت بود و مردمش غیر از مهربونی کاری بلد نبودن. اما سید گفت نمی خوام بستگانم متوجه بشن اینجام وبیان دنبالمون. 
سید خیلی دیر می رنجید ولی وقتی می رنجید، دیگه به این سادگی ها دلش آروم نمی شد.
ماه اول بهار که تموم شد، به سمت سرحد۱۵(sar had)راه افتادیم. بعد از سادات رفتیم به سمت دمه۱۶(damah). بادِدمه مثل تیغ، پوستمون رو می برید. گوشه ای وایسادیم و مقداری هیزم جمع کردیم و آتشی روشن کردیم. قلیونی برای سید آماده کردم وقتی بهش دادمش، یه دفعه بوی لباسش بدجوری توی ذوقم زدرو حالم به هم خورد. شروع کردم به استفراغ.
خاله تهمینه رو به قبله وایساد وشُکر کرد. دست ورومو شستم و رفتم پیشش. گفتم چی شده خاله؟
گفت: حامله شدی!. خندیدم و گفتم از کجا فهمیدی؟
گفت: به خاطر لک صورتت شک کرده بودم ولی با استفراغت، مطمئن شدم. گفتم نه خاله بوی لباس سید حالمو بد کرد. گفت لباس سید تمیزه، تو حساس شدی...
با خودم فکر می کردم نکند دور از چشم من، سید حالشو پرسیده باشه؟ هزار فکر جور واجور از ذهنم عبور کرد. هرصحبتی که بین خودش وسید پیش می اومد، یا لبخندی می زدن، اذیتم می کرد. خصوصا وقتی قلیون را از دست سید می گرفت و پُک۱۷(puk) بلندی بهش می زد و دودش توی هوا می رقصید.
بالاخره از لوا رفتیم سادات و بعدش دَمَه ومِلهی شولکُش۱۸(shol kosh)، ) مِن تَنگون۱۹(men tangoon)، زنگوا۲۰(zan gawa)
  جوش۲۱ (joosh)، سقاوه۲۲(saghãveh)مارگون۲۳، (mãrgoon)، 
بیخاتینون۲۴(bi kha tinoon)وبعد هم جُه بریز۲۵(joh briz). وقتی وسایلو زمین گذاشتیم روی دوتا کتفم، دوشیار جای وریس بود.چون الاغمون توی مسیر سَقَط شد و مجبور شدیم، بارشو بین خودمونتقسیم کنیم. خاله تهمینه هم شونه اش به شدت زخم شده بود.
مردِچهارشونه و قوی بنیهای که کلاهش را کج گذاشته بود اومد پیشمون و با سید احوالپرسی کرد و سیدو بغل کردو دستشو بوسید. سید گفت بیگم می شناسی کوی عبدالله ۲۶(kaoi)را؟!
گفتم نه!. 
گفت پدرماهیجان همسر دایی ادریسه!.
با خوشحالی احوالپرسی کردم و خوشحال شدم چون تعریف مهربونی و محبتهمسرش را از دایی ادریس شنیده بودم. پانوشت ها:
---------
۱- او تهل ارنه سرد بو، زن سه ار نه جلد بو، نون جه ار نه گرم بو، همش مایهی دل درد بو:
آب تلخ اگر سرد ناشه، زن سبزه رو اگر چالاک وفرز نباشه، نان جو اگر گرم نباشه، همه مایه ی دل درد ودرواقع موجب نارضایتی است.
۲- امیرالمامنین، لنگر آسمون وزمینه: حضرت علی علیه السلام، نگه دارنده و لنگر آسمون ونگهدارنده زمین ومانع افتادن آسمان روی زمین می شود. در اینجا لنگر به معنی ستون نگهدارنده است.
۳- دلی پیرمحمود: به دره های باز که زاویه ای ده تا پانزده درجه دارند، دلی گفته می شود.
پیر: امام زاده، پیرل: امامزاده ها
پیرمحمود: امام زاده محمود.
دلی پیر محمود منطقه ای در نزدیکی سرفاریاب کنونی.
۴- شیخ اویل: تغییر یافته ی شیخ هابیل است که برای راحتی به شیخ اویل تغییر یافته است. شیخ هابیل، امازاده ایست در راه سرفاریاب به روستای پی انجیر( پای انجیر یا کنار انجیر) است.
۵- نون تشک: نانی که درمجاورت آتش گرم شده و کمی ترد تر و خوشگوار شده است.( امروزه با تُستر نان را گرم می کنند.)
۶- شِرینی: به کسر شین، تیره ای از تامرادی ها.
۷- وَربَهسه: چالاک وچابک. توصیفی در مورد جوانان است. 
۸- تنخواه: چارپایان. اهل تن و خواهندگان تن که در مراحل پست مانده اند وفقط به خورد وخوراک توجه می کنند.
۹-لُوا: نام یکی از بخش های بویراحمد. شاید تغییر یافته لَه واز، یا دره ی باز باشد.
۱۰-کُفر: در واقع یعنی کفران نعمت کردن، ناسزا به جای شکر. ولی در منطقه به ناسزا به خداوند کفر گفته می شود. خدابالاتر برود. خدا وزیر: خداوند پایین بیاید و... که در بین طوایف غیر از سادات مصطلح و در بین سادات منطقه، مذموم است.
۱۱- ناشرع: خلاف شرع، نه از طریق شرع
۱۲- هالو: دایی، خالو که تغییر یافته خال( دایی به عر1)
۱۳-دَگُلاب: لقب زنان غیر سید. به زنان سیده بی بی که معتقدند لقبِ حضرت فاطمه بود( بی بی دوعالم، بی بی فاطمه و...) به زنان طبقه متوسط وپایین، دَ اضافه می کردند که خلاصه ی دَدَه یا خواهر هست. زنان بزرگ را کی بنو، یا (کی بانو) می گفتند.
۱۴- دمسکو: به رنگ سفید چینی مسکو می گفتند. دخترانی که هنگام تولد رنگی روش و پوستی سفید داشتند، را مسکو می گفتند. یعنی کسیکه مانند قوری های چینی سفید هستند.
۱۵- سرحد: سردسیر، ییلاق جایی که عشایر به خاطر ارتفاع وخنکی در فصل گرم به آنجا می روند. انتهای مرز، درواقع انتهای مرز گرمسیر یا قشلاق را می گویند.
۱۶-دَمَه: نام کوهی مرتفعو بسیار سرددر فاصله ۴۴ کیلومتری شهردهدشت است. کنایه از سردی و دمیدن باد به صورت رهگذران است.
۱۷-پُک: به اندازه ی یک مکش به سیگار یا قلیون. کشیدن دود به داخل ریه ها. به حالت دم همراه بامکیدن دود به داخل ریه
۱۸- شولکش: نام منطقه ای در کنار میان تنگان. ظاهر شکرالله نامی در آنجا کشته شد. جایی که شول کشته شد.
۱۹-من تنگون: بین دو تنگ، میان تنگون، میانِ دو تنگه
۲۰-زنگوا: به تعبیری زن گواه وبه تعبیری جنگ وا بوده که تغییر کرده است.
۲۱- جوش: منطقه ای در غرب شهر مارگون
۲۲- سقاوه: دشتی در غرب شهر مارگون ( معروف به صحرای سقاوه) که دارای علوفه بسیار بود.
۲۳-مارگون: منطقه ای ییلاقی ومرتفع که علوفه فراوان داشت. متاسفانه فعلا با احداث کارخانهی سیمان و شهرک صنعتی تغییر کاربری داده است.
۲۴-بی خاتی نون: بی بی زهراخاتون، خاتونین یا دو خاتون
۲۵-جُه بریز: جوبریز، جو را در این منطقه برشته می کنند ومی خورند. به تعبیری دیگر، منطقه ای که دارای شرایط مناسب برای کاشت جو می باشد. باتوجه به وجود منطقه ی جَوَکال، ( جوکار) احتمال درست بودن تعبیر اول درست تر است.

۰۲/۰۴/۲۶ موافقین ۰ مخالفین ۰

سید غلامعباس موسوی نژاد(خدامیان)

برچسب: نویسنده: یوسف نجفی تاريخ: جمعه 30 تير 1402 ساعت: 12:33

صفحه بندی